تاریخ ارسال : ۹۴/۰۵/۱۹



ترس در دامن ترس و از خود ترس بزرگ می شود؛ ترس, یک احساس است و تمامی احساسات, حاصل ذهن و تفکرات ما هستند. ترس, از کمبود عشق و آگاهی سرچشمه می گیرد. آنچه که موجب احتیاط به هنگام عبور از خیابان می شود.

عشق و میل ما به زندگی و ادامه ی آن است, نه احساس ترس. و اگر دلیل ما برای دزدی نکردن, ترس از عواقب آن باشد, آن ترس, نفسانی است و دزدی جای خود باقی می ماند و در مواقع دیگر, خود را بروز می دهد.

ترس عامل رفتارهای خوب انسان نبوده و نخواهد بود. انسان باید انگیزه ای بالاتر و قوی تر از ترس داشته باشد, تا بتواند حق همکار, همسایه, دوستان و خانوادهء خود را به جا آورد.

حتی ترس از مرگ نیز, نتوانسته است انسان را از کشت و کشتار و ظلم و ستم رهایی سازد. اما عشق چرا !!

دلیل تمامی ترس های موجود آدمی, از کمبود عشق است و اگر همین بشر امروزی, مزه ی عشق را چشیده باشد, به سختی می تواند بترسد و دروغ بگوید و بازی در بیاورد.

کدام عاشقی که به منزل رسید, دروغ گفت و ظلم کرد؟ و کدام ترسویی هست که انتقام و کینه در سر نداشته باشد!؟

و اگر هم انتقام و کینه ای در سر ندارد,از ترس و کوچکی او ناشی می شود, نه از بزرگی او.

ترس, غذایی است که تبدیل به خشم می شود و خشم نیز تبدیل به رفتارهای وحشی و کج خلقی شده و زندگی را بر خود و دیگران جهنم می کند.

می گویند که ترس از تنهایی, دلیل ازدواج و تشکیل خانواده است.

و ترس از دزد باعث می شود که ما مراقب اموالمان باشیم

و ترس از بیماری باعث می شود که از عوامل ابتلا به بیماری جلوگیری کنیم.

اما به نظر من, ترس از تنهایی, مدل و انگیزه ای نفسانی برای ارتباطات است. ترس از دزد و بیماری نیز, انگیزه ای ضعیف برای مبتلا نشدن به بیماری و مراقبت از اموال است.

چه انگیزه ای باشکوه تر از خود عشق می تواند وجود داشته باشد که ما سالم باشیم و از بیماری ها فاصله بگیریم!؟ و کدام انگیزه بالاتر از عشق هست که ما را با معشوق, درهم بیامیزد!؟

تنها انگیزهء بزرگ و معتبر, علاقه و عشق به بودن هست که انسان را از تمامی کارها و رفتارهای زشت برحذر می دارد.

یک انسان عاشق, کار و عمل زشت انجام نمی دهد, یعنی ابزار آن را ندارد. یعنی زشتی ها و بدی ها, از عشق دوری می کنند!

و ترس از “نبودن” ترس کاذب است. ترسی است که شامل حال بیگانگان می شود. ترس از موش و شیر, ما را به زندگی علاقه مند نمی کند, بلکه ما را از زندگی باز می دارد.

از وجود شدت عشق هست که از درد و اندوه و خطر, پرهیز می کنیم. این ماهیت بدی و بدذاتی است که عشق را از خود دور می کند- عشق را پس می زند.

-ترسی نیز وجود دارد که به طور کامل, از توهمات و شبح سازی های ذهن ناشی می شود که بهتر است درمان شود, در غیر این صورت انسان نخواهد توانست که در کارها و عملکردهای خود, معقولانه و منطقی برخورد داشته باشد.

برای اینکه دوستی در فلان اداره ای مورد کم لطفی قرار گرفته است, پس من باید بترسم از اینکه تقاضای وام و یا کار بکنم!؟ به خاطر یک احتمال, از تلاش و امید برای رشد پرهیز می کنیم.

خاطره و شکست دیروز ما, به معنی شکست و حوادث ناخوشایند و سخت فردا نیست.

کمبود اطلاعات, نباید ذهن من و شما را به طرف توهمات و خیال بافی ها, و در نتیجه “ترس” بکشاند.

ترس از حوادث رخ نداده در آینده, ترسی شایع و متداول و از کاذب ترین ترس ها می باشد.

من ترس را جزو غریزه های انسان نیافتم.

ترس همیشه ،تصوری در ذهن است که به وقوع نیافته است و اغلب نیز به وقوع نمی پیوندد. ترس منطقی و مثبت نیز, وجود خارجی نداشته و من همه ی ترس ها را, سفیر شیطان یافتم

کسی که از ترس مجازات, گناه نمی کند, چه ارزشی دارد؟

کسی که از ترس اینکه برایش احترام نگذارند, دیگران را مورد احترام قرار می دهد, چه ارزشی دارد؟

من از خدا هیچ ترسی ندارم. چه لطفی دارد, اگر من از ترسم به خدا, مال حرام نخورم؟ و تو فکرش را بکن که کسی از مجازات نمی ترسید!؟

کسانی که می ترسند, می ترسانند! ترس, تردید, تولید می کند و تردید, ترس تولید می کند.

فرضیات و تردیدهای ما, واقعیت نیستند. بلکه یک مشت فکر و ناامنی ها و قهرهای درون ما هستند, که خود را به شکل ترس بروز می دهند.

ترس و بزدلی باعث حالت نگرانی چشم ها و جسم می گردد و این حالت, اعتماد دیگران را سلب و جذابیت را از بین می برد.

ترس موجب ذلت و عدم آزادی و خلاقیت می شود.

علت پرت نکردن خود به درون اقیانوس, در حالی که شنا بلد نیستیم, ترس نیست, بلکه علاقهء شدید طبیعت به زندگی و روند طبیعی آن است که ما را از آن کار خطرناک منع می کند.

اگر شما یقین داشتید که در زیر و ته آن اقیانوس بهشت قرار دارد, آیا باز می ترسیدید!؟

می خواهم بگویم که احساس ترس نباید در زندگی ما دخالت و فضولی کند. زندگی ما ربطی به احساس ترس ندارد. ترس خود را تحمیل بر زندگی ما می کند .

عشق و یگانگی به انسان جسارت و جرات می بخشد.


ارسال دیدگاه