تاریخ ارسال : ۹۶/۰۳/۰۴



۱۵ سال بود که روزهای زندگی جان تکراری شده بود. او نمی‌توانست در مقابل چرت زدنش مقاومت کند اگرچه این کار باعث می‌شد به‌موقع از خانه بیرون برود؛ او باید برای رفت‌وآمد غیرقابل‌پیش‌بینی روزانه‌اش بالش نرم و گرم خود را رها کند. این قابل پیش‌بینی بودن راه رفت‌وآمدش بود که کار را برای او طولانی‌تر جلوه می‌داد، هیچ آزادراه اضافه‌ای ساخته نمی‌شد و شلوغی راهِ عبور و مرور، بر طولانی کردن راه می‌افزود.

در محل کار، جان به‌عنوان یک مجری و مدیر سطح متوسط، باکار زیاد موفق می‌شود نه که گردنش را خم کرده و چرت بزند. باید با همه مهربان باشد حتی با رئیس‌هایی که از آن‌ها خوشش نمی‌آید. پس از ۹ یا ۱۰ ساعت کاری خسته‌وکوفته به خانه ‌برمی‌گردد و آن‌قدر خسته است که حتی نمی‌تواند به مسخره بودن راه فکر کند. حالا او خانه است و در نوبت دوم کاری خود باید به همسرش، هانا و بچه‌ها توجه کند؛ و شکایت هم هیچ‌چیز را حل نخواهد کرد.

هانا هم سرکار بوده بنابراین شام سالاد معمولی است با گوشت سرخ‌کرده و سبزی‌های آب پز و میوه هم برای دسر، خیلی غذای مفیدی است اما به‌هیچ‌عنوان لذت‌بخش نیست. گاهی اوقات هم پیتزا یا غذای چینی از بیرون می‌خرند و در منزل می‌خورند. اگر آن‌شب، شبی نباشد که جوانا باید خرابی‌های کوچک خانه را تعمیر کند، با لیوان نوشیدنی روی کاناپه جلوی تلویزیون برای تماشای یک برنامه یا انجام یک بازی ویدیویی می‌نشیند؛ و بالاخره سرش ناخودآگاه روی بالش می‌افتد، درحالی‌که می‌داند باید تمام این کارها را فردا هم انجام دهد.

 اتفاقات روزمره‌ی زندگی‌اش شدیداً تکراری شده بودند…تا اینکه یک‌شب… آن روز هم به بدی روزهای قبل بود اما وقتی او به خانه برگشت. او قبضِ کارتِ اعتباری را که مبلغش ۷۵ دلار بود زیر قبوض دیگر، پیدا کرد و حالا باید ۲۵ دلار هم برای دیرکرد قبض می‌پرداخت. به پذیرایی رفت تا به همسرش این موضوع را بگوید. هانا در این‌گونه مواقع خیلی درک بالایی داشت اما این‌گونه واقعیت‌هایی که در زندگی با آن مواجه می‌شدند جان را به مرز جنون می‌کشید. پس‌ازاینکه هانا موضوع را فهمید گفت: نگرانش نباش، فقط کمی پول است که خرج شده است. او به هانا خیره شد و سپس از پنجره بیرون را نگاه کرد و خاطرات کودکی به مغزش هجوم آوردند: بازی روی درخت در کلاس‌های بازی، دراز کشیدن روی چمن و تماشای ابرهایی که در آسمان حرکت می‌کردند.

پس از چند ثانیه هانا پرسید: به چی نگاه می‌کنی؟ جان لب‌هایش را روی‌هم فشرد. هانا او را در آغوش گرفت اما حالت بغل کردن جان فقط یک آغوش سرسری بود. چیزی شده؟ اما جان بازهم به او خیره شد و برای حدود ۱۰ ثانیه عمیق به چشم‌های او نگاه کرد. سپس چند لحظه به در اتاق‌خوابشان نگاه کرد که شاید برای هانا خیلی بیشتر طول کشید. بعد به در اتاق فرزندانشان نگاه کرد و گفت: واقعاً چی شده عزیزم؟ می تونی به من بگی؟ او نمی‌تواند جوابی به سؤال خودش بدهد. او سه ساعت به در خیره ماند. نهایتاً هانا فکر کرد که شاید بتواند او را از حالت بدش بیرون بیاورد و گفت: دیوانه شدی؟ اما جان بازهم خیره نگاه می‌کرد.


ارسال دیدگاه