تاریخ ارسال : ۹۲/۱۱/۰۲


Frederick Frese Psychologist

فردریک فرس: روان پریشی
روان­پریشی می­تواند افراد بسیار کارآمدی مانند دکتر فردریک فرس، روان­شناس موفق را نیز مبتلا کند.
فردریک فرس، PHD، به عنوان بیماری که مبتلا به اسکیزوفرنی پارانوید تشخیص داده شده بود، مدت زیادی را در بیمارستان­های روانی گذرانده است. زمانی که او ۲۵ ساله و فرمانده تفنگداران دریایی بود، برای اولین­بار مبتلا به اختلال روانی تشخیص داده شد. زمانی که فرس در شهر جکسون­ویل ایالت فلوریدا از سلاحهای هسته­ای حراست می­کرد، دچار پارانویایی کوبنده­ای بدین مضمون شد که کشورهای دشمن، رهبران آمریکا را هیپنوتیزم کرده­اند تا بر ذخایر تسلیحات ایالات متحده چیره شوند. فرس به رغم بستری شدنهای مکرر در ده سال بعدی، دوره فوق­لیسانس را در روان­شناسی و مدیریت کامل کرد و در سال ۱۹۷۸ دکترای روان­شناسی خود را دریافت نمود. فرس هنگامی که در دانشگاه اوهایو دانشجوی دوره فوق­لیسانس بود، همسرش پنی را ملاقات کرد و بعد از ازدواج با او، صاحب چهار فرزند شد.
فرس بعد از دریافت دکتری، در پستهای بالینی و اجرایی بخش سلامت روانی دانشگاه اوهایو کار کرده بود. او از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۵ به عنوان سرپرست روان­شناسی در بیمارستان روانی وسترن رزرو واقع در ایالت اوهایو خدمت کرد. او قبلاً در همین بیمارستان بستری شده بود. فرس مسافرت زیادی کرد و برای مردم سراسر جهان، صدها سخنرانی ایراد کرد. او اولین پست معاونت اتحاد ملی برای بیماران روانی را بر عهده گرفت که سازمان مشهوری برای حمایت از افراد مبتلا به بیماریهای روانی است.
موفقیت­های دکتر فرس با در نظر گرفتن کشمکشهای او با بیماری روانی که زندگی وی را سخت مختل کرده بود، بسیار عظیم است. آنچه به خصوص انسان را تحت تأثیر قرار می-دهد، تمایل او به شرح دادن آزادانه تجربیاتش در مورد بیماری روانی خودش است. من هم آدمی مبتلا به اسکیزوفرنی هستم. در حال حاضر روان­پریش نیستم، اما به قدر کافی در حالت روان­پریشی بوده­ام که با سفرهای رفت و برگشت به این اختلال آشنا باشم. بعد از سالها مخفی نگهداشتن تجربیاتم در مورد اسکیزوفرنی، چند سال قبل تصمیم گرفتم بیماری­ام را برای دیگران افشا کنم… نمی­توانم به شما بگویم که چقدر برای یک نفر سخت است که قبول کند او اسکیزوفرنیک است. از زمانی که ما خیلی جوان بودیم، همگی به پذیرفتن این واقعیت شرطی شده بودیم که اگر چیزی ابلهانه یا دیوانه­وار است، ربطی به ما ندارد. ما در دنیایی زندگی می­کنیم که به وسیله ارتباطهای منطقی به یکدیگر متصل است. آنچه منطقی یا معقول است، پذیرفتنی است. آنچه منطقی نیست، پذیرفتنی هم نیست. ماهیت این اختلال طوری است که شیمی کنترل­کننده فرایندهای شناختی شما را تحت تأثیر قرار می­دهد. این اختلال بر نظام عقیدتی شما تأثیر می­گذارد. در حالی که دیگران معمولاً می­توانند به شما بگویند که فرآیندهای فکرتان درست کار نمی­کنند، این اختلال طوری شما را فریب می­دهد که باور می­کنید آنچه بدان فکر می­کنید یا آنچه اعتتقاد دارید، واقعی و درست است. قبل از اینکه مایل به پذیرفتن این احتمال باشم که اشکالی در من وجود دارد، پنج­بار بستری شده بودم… .
با این حال، از نقطه­نظر فردی که به این اختلال مبتلاست، این پدیده می­تواند خیلی شبیه یک تجربه اسرارآمیز باشد … . معمولاً این تجربیات اسرارآمیز بسیار فریبنده و جذاب هستند. فرد احساس می­کند که بینشهای خاص و حتی قدرت ویژه­ای دارد. کنترل خشک معقول بودن، دیگر انسان را مقید نمی­کند … .
افراد مبتلا به بیماری حاد، معلول هستند، درست مثل کسانی که نابینا، ناشنوا، یا فلج می­باشند. به ما نیز مانند سایر افرادی که معلول هستند، با حمایت مصنوعی کمک می­کنند. در حالی که یک فرد نابینا می­تواند عصا یا سگ برای هدایت کردن خود داشته باشد، فرد ناشنوا سمعک، و فرد معلول ویلچر یا چوب زیر بغل، به ما نیز با وسایل مصنوعی کمک می­شود. چون معلولیت ما، معلولیت عدم تعادل زیست- شیمیایی است، پس منطقی است که «چوب زیر بغل ما شیمیایی باشد».
برای ما، چوب زیر بغل داروهای نورولپتیکی است که مصرف می­کنیم. برای اینکه فرآیندهای عصب شیمیایی مغز ما متعادل شوند، به کمک داروهای شیمیایی مفید نیاز داریم. مطمئناً اگر این داروها وجود نداشتند، قادر نبودم به این صورت که امروز عمل می­کنم، وظایفم را انجام دهم … .
معمولاً وقتی که از یک بیمارستان روانی دیدن می­کنید، بیمارانی را می­بینید که به نظر می­رسد با افرادی حرف می­زنند که آنجا حضور ندارند. آنها در جریان مکالمات یک طرفه­شان، اغلب کاملاً سرزنده و پرتحرک می­شوند. چون آنها با کسانی حرف می­زنند که آنجا حضور ندارند، معمولاً فرض می­شود که باید صداهایی را شنیده باشند که مشغول پاسخ دادن به آنها هستند. گرچه این گاهی می­تواند درست باشد، ولی اغلب چیز بسیار متفاوتی در جریان است.
ما مبتلایان به اسکیزوفرنی، نسبت به جریحه­دار شدن احساساتمان بسیار حساسیم. اهانتها، انتقاد خصمانه، و سایر اشکال یورش روانی، عمیقاً ما را جریحه­دار می­کنند، و ما خیلی بیشتر از دوستان بهنجارمان اثرات سوء این حملات را متحمل می­شویم. به خاطر این حساسیت بیشتر، طبعاً سعی می­کنیم از خودمان محافظت کنیم و خود را برای حملات آتی آماده سازیم … . ما موقعیت­ها را بارها و بارها در ذهنمان مرور می­کنیم و اغلب خود را در حال صحبت کردن به صورت قابل شنیدن می­یابیم. چند سال قبل، همسرم به قدری از تمایل من به انجام این کار ناراحت شد که توافق کردیم فقط هروقت که هنگام صبح زیر دوش بودم و یا مشغول چمن­زنی بودم، به این رفتار بپردازم. موتور ماشین چمن­زنی صدای مکالمات مرا خفه می­کرد… .
افراد مبتلا به اسکیزوفرنی باید بدانند که شرایط مهیج و همین­طور شرایط استرس­زا آنها را بیش از حد تحریک می­کنند. ما برای محدود کردن تأثیرات تحریک مفرط بر سیستمهایمان، به ایجاد فنون خاصی نیاز داریم. من دریافتم هر وقت که در موقعیتی قرار می-گیرم که بیش از حد مرا تحریک می­کند، بهتر است مؤدبانه از حضور در آن پوزش بخواهم. اگر در یک کنفرانس باشم می­توانم به اتاقم پناه ببرم یا اگر در مرکز خرید باشم می­توانم به محیط کمتر تحریک­کننده­ای بروم… .
وقتی با انتقاد ناعادلانه­ای مواجه می­شوم، کارتم را به فردی که انتقاد کرده است نشان می­دهم که این کلمات روی آن نوشته شده­اند: «معذرت می­خواهم. باید به شما بگویم که من آدمی هستم که از یک اختلال روانی رنج می­برد. وقتی که ملامت می­شوم، تحقیر می-شوم، مورد هجوم قرار میگیرم، یا به شیوه غیرعادلانه با من برخورد می­شود، بیمار روانی می­شوم. می­توانم از شما خواهش کنم حرف خود را به صورتی تکرار کنید که مرا علیل نکند؟ از بذل توجه شما متشکرم.»
در حالی که {افراد} بهنجار می­توانند آزادانه و حتی با بی­اعتنایی درباره سرطان یا بیماری قلبی صحبت کنند، موضوع اسکیزوفرنی واکنشهایی نظیر ترس یا شوخی تمسخرآمیز را فراخوانی می­کند. افراد بهنجار از تصور اینکه یک بیمار روانی حاد در همسایگی آنها زندگی کند، با آنها در مدرسه باشد، یا در محیط کار آنها باشد، احساس ناراحتی می­کنند. ما هنوز آنها را به وحشت می­اندازیم. آنها نمی­دانند چه انتظاری از ما داشته باشند… . از بین ما آنهایی که به محیط کار برمی­گردند و درمی­­یابند آن­گونه که دوست داشتند از آنها استقبال نمی­شوند، با وضعیت چالش­انگیزی مواجه هستند. وقتی ماهیت معلولیت­مان را برای دیگران برملا می­کنیم، وظیفه داریم تا جایی که می­توانیم آنها را از بیماری روانی آگاه سازیم به طوری که ترس کمتر و شناخت و پذیرش بیشتری را در مورد بیماری روانی در آنها ایجاد کنیم.


ارسال دیدگاه