تاریخ ارسال : ۹۴/۰۷/۲۷



روان‌رنجوری، بدل نامشروع رنجی اصیل است.

انسان عصر ماشین، روحش را از دست داده است. افسردگی او نیز از این‌روست. پس چاره‌ای ندارد جز اینکه با سایه‌ی شوم خود ملاقات کند و یا سه‌حلقه‌ای‌ها (نوعی از داروهای ضد افسردگی) را در گلوی خود بریزد. افسردگی و اضطراب بیماری‌های قرن ما هستند مثل سرطان و ایدز. آنها از رویکرد بیمارگونه‌ی انسان امروز به طبیعتِ درونی و بیرونی منشاء می‌گیرند.
ما می‌دانیم که بیماری هم یکی از شکل‌های واکنشی‌ست که ناخودآگاه به وضعیت ذهن خودآگاه می‌دهد. افسردگی، اعتراض ناخودآگاه به رویکرد ایگو است و در عین حال فرصتی مناسب برای اصلاح شیوه‌ی عمل آن. اینجاست که فرد یا باید دعوت‌نامه را بپذیرد و با رنج حاصل از هشیار شدن مواجه شود و یا با داروهای ضدافسردگی جنین نو را سقط کند!
مردم هر عصری که با طبیعت قهر کنند به دام افسرگی می‌افتند. افسردگی در اصل انتقام سِلف (خودِ حقیقی و اصیل) از ایگو (خودپنداره‌ی محدود فرد از خود) است: در واقع خویشتن ِ خویش‌مان به زبانی نمادین می‌گوید که این زندگی ِ من است، تو باید آن را به غایتی که من می‌نمایم هدایت کنی و حالا که چنین نکرده‌ای من لیبیدو (انرژی روانی) را از تو دریغ می‌کنم، پس به حالی نیمه جان می‌افتی. اگر قرار است این زندگی را به هدر دهی، پس من تو را ناکام می‌گذارم!
خوبی روزگار پیشین در این بود که اگر مردمان از لحاظ آگاهی کاهلی داشتند و یا از سفر درون غفلت می‌کردند، اما با طبیعت بیرونی در آشتی و تماس مداوم بودند. یونگ می‌گوید: «باید با طبیعت در ارتباط باشید، چه پیاده‌روی در جنگل و رفتن به کنار ساحل باشد و چه ارتباط برقرار کردن با ناخودآگاه». مردم روزگاران پیش هرگز دچار افسردگی (به معنای آسیب‌شناختی امروزی آن) نبوده‌اند، مگر مواردی استثنایی، چرا که با طبیعت زیست می‌کرده‌اند. این انسان امروز است که رابطه‌اش با طبیعت (درون و برون) قطع شده است.
انسان‌ها به صورت اداوری حالت طبیعی از رکود را تجربه می‌کنند که می‌توان آن را «قبض» نامید به نظرم بهتر است نام افسردگی را بر آن نگذاریم. زیرا همانقدر که از شنیدن واژه‌ی زمستان به یاد یک بیماری نمی‌افتیم از شنیدن واژی قبض نیز چنین است، ولی افسردگی یک عدم هماهنگی است، طبیعی نیست. غم و شادی یا قبض و بسط لازمه‌ی زندگی هستند، ولی افسردگی یک اختلال کارکرد است. یونگ این اختلال را نشانه‌ای از سوی ناخودآگاه بیمار می‌دید که درمانش را با خودش می‌آورد، اگر که بیمار جسارت رها کردن خود را در امواج بیماری داشته باشد. این غم مالیخولیایی در نهایت روح را بیدار می‌کند و ایگو را به خود می‌آورد اگر یونگ می‌گوید: «روان‌رنجوری بدل نامشروع رنج اصیلی‌ست که سرکوب شده است». این رنج اصیل در واقع همان رنج خود شدن است. درواقع کسی که هشیار است زندگی‌اش مدام در قبض و بسط است و در دل این رنج‌ها و شادی‌ها مدام در حال نو شدن و زاییده شدن است. اما او که این قبض مشروع را سرکوب می‌کند به رنجی نامشروع دچار می‌شود که دیگر نه در خدمت زایندگی که در خدمت ویرانی است. دیگر به زندگی خدمت نمی‌کند که حاصل قهر کردن زندگی است.


ارسال دیدگاه