تاریخ ارسال : ۹۳/۱۰/۲۷



انگار به زبان آوردن «ببخشید»، «متاسفم» یا هر کلمه ای از این دست ما را به قعر چاه بدگمانی دیگرانی می اندازد. پس ترجیح می دهیم سکوت حق به جانب را انتخاب کنیمو پیش خودمان هم توجیه ساده ای داریم! «خب راننده اتوبوس بد ترمز کرد» یا «عمدی که نبود». به این ترتیب رفتار ساده ای که می توانست ارتباط موثر و مثبتی برای ما بسازد، ما را از یکدیگر دور و دورتر می کند.

هر اندازه که میزان بدگمانی بیشتر باشد، هر اندازه که اشتباهی مهیب تر مرتکب شده باشیم، احتمال عذرخواهی نکردن هم بیشتر می شود. ممکن است وقتی توی اتوبوس پای یک نفر را لگد می کنیم، از او عذرخواهی کنیم، چون به هر حال دیگر او را نمی بینیم و منتی هم روی سرمان نیست. اما اگر این اشتباه حادتر شود، مثل سنگی که در هوا پرتاب کرده ایم و بر سر و صورت یک نفر دیگر فرود آمده، احتمال کمتری برای عذرخواهی وجود دارد. در این مواقع فرار را بر قرار ترجیح می دهیم و اصلا به روی خودمان نمی آوریم که چنین اتفاقی افتاده است. خودمان را به آن راه می زنیم که متوجه نشده ایم. نه خانی آمده و نه خانی رفته.

انگار اگر ما به روی خودمان نیاوریم، سنگ از جایش تکان نمی خورد و گوشه صورت یک نفر دیگر نمی نشیند. توی این مواقع البته بستگی به طرف مقابل هم دارد، بستگی به شأن و شخصیتی که شاید نمی خواهد سروصدایی ایجاد کند. در این بلبشو، بدگمانی بازار داغی می سازد که با هزار تهمت و افترا و توهین هم نمی شود آن را پاک کرد. پس از یکدیگر دورتر می شویم، یک جوری که اصلا انگار نه انگار و خودمان را به آن راه می زنیم، انگار که از اول رابطه ای وجود نداشته و شما را ندیده ایم و شما را نمی شناسیم و تمام. چه استادانه می توانیم صورت مسئله را پاک کنیم؛ با ترفند انگار نه انگار.

عادت هم نداریم به ببخشید گفتن و عذرخواهی شنیدن، پایش هم که می افتد، دست و پایمان را گم می کنیم. بلد نیستیم خودمان را توضیح دهیم و بگوییم «عمدی نبود، اما ببخشید که پایتان را له کردم»، «ای بابا، چی شد؟ ببخشید که سنگ پرت کردم»، «عجب کاری کردم من، واقعا ببخشید».

این جمله ها را فاکتور می گیریم مبادا مجبور شویم تا آخر عمر بنده فردی شویم که سنگ ما بلای خاصی سرش نیاورده است، اما با عذرخواهی ما سرمان سوار می شود. نکند بگویم ببخشید و وظیفه من شود جبران این اتفاق. حتی اگر جبرانی نیاز نباشد. پس سکوت می کنیم و در اثنای این سکوت، خودمان را از درون می خوریم. طرف را مقصر جلوه می دهیم و سعی می کنیم راهمان را از او جدا کنیم. عادت هم نداریم که کسی از ما عذرخواهی کند، پس وقتی هم در مقابل عذرخواهی قرار می گیریم، نمی توانیم جمله هایی بگوییم که موقعیت آشفته را آرام کند. ما هم ترجیح می دهیم به جای گفتن «نه خب، عمدی که نبود» یا «به خیر گذشت و اتفاقی نیفتاد» یا هر جمله ای از این دست که نشان می دهد ما عذرخواهی را پذیرفته ایم، سر تکان دهیم، یک جوری که «واقعا با خودت چی فکر کردی؟»

عذرخواهی یک فرهنگ است؛ فرهنگی که ما از آن دوری می کنیم و خودمان را به آن راه می زنیم و نه تلاشی برای به دست آوردن دل دیگری می کنیم و نه تلاشی برای آرام کردن خودمان. دور باطل سوءتفاهم را طی می کنیم، اما حرفی از اشتباه به میان نمی آوریم. توجیه و سفسطه و سکوت یا آب دهان قورت دادن حق به جانب راه های ساده تری هستند. وگرنه که باید رودررو شویم، مجبوریم درباره رفتارمان توضیح دهیم، باید در مقابل عذرخواهی طرف مقابل لبخند بزنیم. هیچ کدام از این راه ها، راهی نیست که حرص ما خالی شود، پس جاده خاکی را به راه آسفالت ترجیح می دهیم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.


ارسال دیدگاه